تبليغاتX
شازده بی سر و پا

 

ای کاش جای آرمیدن بودی ...

 

نمایشنامه ای کوتاه در تبلور حصار دگرنابینی یا دگرفروبینی خود

نام نمایشنامه : کوری و کری درمان ندارد ، لال باش

نویسنده : بی سر و پا

بازیگران : نویسنده ، نیلو ، جوانک

 

**

صحنه اول

نویسنده روی نیمکت پارک نشسته است و سیگار می کشد . بدون هیچ ژست خاصی . طوری که توجه کسی جلب نمی شود . با خود حرف می زند ..

نویسنده : اهمیت ، اهمیت است دیگر . معیار ندارد . معیار مال بازاری هاست یا جوجه متفکران مدعی . نانوشته های من مهم تر از نوشته های من اند و نوشته های من مهم تر از نوشته های آنها یی که من می دانم . حالا اصلا مهم هم نیست که چه چیز از چه چیز مهم تر است ها ، مهم این است که من نمی توانم مهم ترین چیزها را بنویسم . یعنی می دانی یه جورایی تبدیل مفاهیم خاص به علائم ارتباطی بهانه ای می خواهد که من هرگز آن را نمی یابم . اه..

یکی گوشه ی پارک بالا می آورد ... بوا..ا..

جوانی با سرو وضع معمولی ( سرو وضع معمول جوانان علاف) نزدیک نویسنده می آید ..

جوانک : داداش چیزی می خوای بچه ها هستن .. دارن.. بگو واست بیارم .

نویسنده : نه ممنون .

جوانک : جنسش حرف نداره .. خواستی من همین دور و برم

نویسنده : ممنون ..

 

 

صحنه دوم

نویسنده به درون ساندویچی می رود ..

نویسنده : یه همبرگر مخصوص .. لطفا خیارشور نذارین ..

یک نی بر می دارد و به حالت کشیدن سیگار آنرا درون دهان خود می گذارد  و باآن بازی می کند . با خود حرف می زند..

نویسنده : سنگ مفت ، گنجیشک مفت ... چیچی رو سنگ و گنجیشک مفت، مفت فروختی آقا .. مففففت ... خیلی مفت  فروختی .. اصلا مگه من فرختم ؟ .. معامله انجام شده بود و من تازه فهمیدم یک طرف ..

 

صحنه سوم

نویسنده به خانه می رود ... نیلو خوابیده ..

نویسنده : سلام نیلو

نیلو : کجایی آخه ؟

نویسنده : دنبال تو  می گشتم .

نیلو : پیدام کردی ؟

نویسنده : نمی دونم ... شاید ..

نیلو : عجب !

نویسنده : انسان وقتی تعجب میکنه دو حالت ممکنه واسش اتفاق بیفته ، یا نتیجه ی تعجب ترسه یا نتیجه اش درک یه مفهوم جدید و اقراری بوده که به واسطه نادانی کرده

نیلو : چی میگی واسه خودت ، با لحن مسخره کردن گفتم

نویسنده : چی بگم ... فهم بشر درست به همون اندازه ای هست که خودش رو بشناسه . انگار همین قدر فهم کافی بوده واسش . بگذریم خیلی ها همین رو هم از دست دادن . من خیلی خیلی از همه چی حرف دارم . می دونی چیه یه چیزایی هست که مهم تر از چیزهای مهمه ، اهمیتش زیاده ولی وجود نداره .. نه اینو ولش کن

نیلو : چرا ولش کنم ، همینو بگو ،(با لحن نیمه طلبکارانه) منظورت چیه ؟

نویسنده به ریش وسبیل خودش چندبار دست می کشد و روی مبل می نشیند

نویسنده : هیچی بابا .. منظورم رو اگه بخوام مفصل و عینآ خلا صه بگم این بود که مفاهیم غیر قابل تبدیل به روشهای ارتباطی اهمیتشون از همه بیشتره و در ادامه می خواستم بگم که اصلا بحث اهمیت نیست و بحث اینه که آگاهی هرچقدر  خاص تر باشه و هرچقدر برای شخص روشن تر باشه در صورتی آگاهی حقیقیه ، یعنی در صورتی درسته که قابل بیان نباشه .

( نویسنده با حرف های خودش به وجد می آید )

ببین مثلا وقتی من چیزی رو که به اطمینان درک کردم رو می خوام در قالب یه داستان یا اصلا یه جمله ی قابل فهم در بیارم بخش عذاب آور زندگیم شروع میشه . مثلا یه بار  می خواستم بهت بفهمونم که باید تقدیم کرد بدون هیچ توقعی تا ارزش به سمت بالا صعود کنه ، خود به خود ، و لحظه بزرگ بشه . نتونستم بگم . یعنی می تونستم ولی نگفتم . می دونی چرا ؟

نیلو : چرا

نویسنده : چون فهمش سخت بود و دوامش یک ربع . من خیلی حرف دارم .. ای کاش می شد تمام مفاهیم درست رو انتقال داد و با لذت به دوام و بازخوردش نگریست . اونم نه برای اینکه نسل بشر اصلاح بشه و نه برای اینکه زندگی خودی بهبود پیدا کنه فقط و فقط واسه اینکه تجربه  لذت درک مفهوم بکر و درست و در دیگری نظاره کنی و تو هم غرق رضایت بشی . اصلا می دونی بشر همیشه نیازمند بوده . اصلا زندگی بر پایه ی نیازه . انسان هر غلطی می کنه واسه خاطره نیاز هاشه .حالا بعضی نیاز ها هستن که اصلا دست نخورده ان ، یعنی دست نخورده که نه ، وجودشون در عین برآورده شدن درک نشده .بزرگترین اینا نیاز به احساس رضایته ..

نیلو : ببخشیدا .. من برم دستشویی ، الان میام

نویسنده : برو

 

صحنه چهارم

نویسنده در حالی که دارد پتو را به روی خود می کشد می گوید ..

نویسنده : چقــــــــــدر از جمله های تکراری که بوی کلیت و تفکر می دن بدم میاد . هیچ تفکری پشت هیچ کلیتی نیست و هر ادعایی از نوع  کوچکش منشأ حماقتیست که جدا غیر قابل توضیحیه ..

 

.

+ نوشته شده  چهارشنبه 22 اسفند1386 2:42 قبل از ظهر  توسط شازده بی سر و پا  | 

ناخنم هایم را نگرفته ام ..

لابد هم فردا باید بروم ..

با همین سبیل های نیچه ای که بعضی می گویند به من می آید .. به خودش هم می آمد ..

و این چند مدت کلی با فرشته ها بگو مگو کرده ام .. از سر بیکاری و شاید پرکاری ..

مرده شور ریختشان را ببرد ..

چیزی برای گفتن ندارم .. مثل همیشه نیستم که جیب هایم پر حرف بود دوستان ..

تازه حرف هایم هم حرف بود نه اینچنین ارجفه ..

زنده باد درد ...

.

+ نوشته شده  یکشنبه 30 دی1386 4:38 قبل از ظهر  توسط شازده بی سر و پا  |